وبلاگ :
نقش برجسته هاي دلم
يادداشت :
بهار که مي آمد ...
نظرات :
2
خصوصي ،
5
عمومي
نام:
ايميل:
سايت:
مشخصات شما ذخيره شود.
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
اين پيام به صورت
خصوصي
ارسال شود.
+
polly
منم دوست داشتم...
وقت هايي که عيد هاي مي رفتيم خونه مادربزرگم و همه وسط هال يه عالمه تشک مي نداختيم و قبل خواب روي سطح نرم و خنکشون بالا و پايين مي پريديم...
هي جووني....
پاسخ
باز خوبه شما رو تشکا ميپريدين...!طفلک آقا جون من، فکر کنم به خاط اينکه من همش از سر و کولش بالا مي رفتم ديسک کمر گرفت...خدا منو ببخشه... يه وقتايي اينقد بوسش ميکردم ميگفت : بسه! مارو کشتي باباجان ... منم هرهر ميخنديدم مي گفتم: مار رو کشتم ! شما که آقاجون خودمي ...دوباره ماچ ماليش ميکردم ...هعي روزگار...ما هنوزم کوچولوييم ...! من هنوزم آقاجونم رو اينقد بوس ميکنم که بگه : مارو کشتي باباجون...!متشکرم که اومدي...:)